جلل الخالق ببین تو این یکی دو ساعته چقد ماها رو گرفتن !
یه سرباز کاملا سر باز رو هم که تازه کچل کرده بود گذاشته بودن هوای ما رو داشته باشه مبادا یه موقع فکر
در رفتن به سرمون بزنه، دائم داشتن آمارمون رو می گرفتن اینو وقتی کشف کردیم که یکی از درجه داراشون از
این اتوبوس به اون اتوبوس سر می کشید و داد و بی داد راه انداخته بود.
مثل اینکه یکی از وطندارای زبل تونسته بود زیر آبی بره و خودش رو از معرکه خارج کنه!به خاطر همون یه نفر
کلی اعصابشون ریخته بود به هم .
همراه ما یه سرباز و یه افسر که نمی دونم درجه ش چی بود ( البته اونم علی رقم میل باطنیش فرستادن با
ما، حرفاشون رو می شنیدیم که می گفت من باید ظهر برم ، کار دارم و...) با یه نفر دیگه که از ما نبود رو
فرستادن که اون کسی نبود جز آقای راننده!
حرکت که کردیم افسره گفت هرکی تیزی میزی همراش داره خودش در بیاره تحویل بده وگرنه اگه اون پیداش
کنه براش گرون تموم میشه!( خوب ترس هم داره یه اتوبوس تبعه خارجی مشکوک به نداشتن مجوز با فقط دو
تا مامور! هرکی باشه حال و روزش همین میشه.)
شروع کرد از اولین صندلی که هرچی تو جیباتون هست در بیارید .من یه جا کلیدی صلیب داشتم که در اصل
چاقو بود ولی نه از این چاقو راستکیا ها ! دماغ خر رو هم نمی برید دکوری بود ولی تیغه ش هیچ معلوم نبود
طرف فک کرد همون جا کلیدیه! که همین طور هم بود. منو چه به تیزی!
فک کنم نزدیکای دو ساعت طول کشید تا رسیدیم عسگر آباد. اولین بارم بود کلا میرفتم سمت ورامین اونم
کجاش ؟!
داخل اردوگاه تعداد زیادی از زن های افغانی که سرپرستاشون رو گرفته بودن هم بودن که یا مدارکشون رو
آورده بودن یا اومده بودن تا با گریه و التماس بلکه بتونن کاری برا مرداشون انجام بدن.
ما رو که اول رسیده بودیم بردن تو سالن ورودی و به ردیف نشوندن رو زمین بعد کارتارو ماموره داد به یه نفر که
فک کنم رئیس یه بخشی تو اردوگاه بود اونم شروع کرد به خوندن از روی کارت ها و هر کس که کارتش رو
تحویلش میداد خوب میرفت تو بحر چهره ش که مطمئن بشه طرف خودشه .
کسایی که مدارکشون درست بود یه طرف سالن ردیف کردن هنوز معلوم نبود می خوان چی کار کنن بعد اون
بیچاره هایی رو که کارت همراهشون نبود یا اصلا نداشتن از یه در دیگه فرستادن تو یه زیر زمین ( که بعدا وقتی
ازتو حیاط تونستم داخلش رو ببینم پر از هموطنای خودمون بود که نا امیدانه تو اون زیر زمین گرم وول میخوردن)
تو همین گیر و دار بودیم که یهو لعنت خدا بر شیطون یه نره غول چاق سیبیلو اومد تو و به رئیسه گفت چند تا از
این افغانیا رو یه ساعتی کار دارم بیان یه مقدار بار خالی کنن.
من از همون بچگی هم شانس نداشتم بین اون همه آدم من و یکی دیگه از گروه چهار نفری ما و سه نفر دیگه
که جزو همون اون همه آدما بودنو گفت پاشید . بعدشم کارت ما پنج نفر رو ازمون گرفت و گفت هر وقت کارتون
تموم شد بهتون میدمش!
بعدشم رئیسه کلی سر مامورا غر زد که مگه نگفته بودیم کسایی رو که کارت دارن نیارین اینجا! همه رو گفت
پاشین برین پی کارتون .
اومدیم تو حیاط منتظر اون یارو غول بیابونیه موندیم تا بیاد بیرون ( تو این هیر و ویری چاره دیگه ای نداشیم اگه
مقاومت می کردیم مساوی بود با قیچی خوردن کارت و بعدشم یا بی مجوز شدن یا الافی چند هفته ای)
طرف بیرون اردوگاه خواربار فروشی داشت ( کسایی که گذرشون افتاده شاید دیده باشنش) یه نیسان پر از
نوشابه و آب معدنی دم مغازش وایساده بود انتظار مارو می کشید.
از مجبوری شروع کردیم دست به دست خالی کردن نوشابه ها. یه ربعی طول کشید . نامرد حتی یه خسته
نباشید هم بهمون نگفت چه برسه به یه لیوان آب.
کارت هامون رو ازش گرفتیم و با اون دو نفر دیگه که همین طور موقع خالی کردن بار داشتن مارو نگاه می کردن
و می خندیدن پیاده راه افتادیم سمت خیابون .
یه عده راننده هم اونجا بودن که هی داد میزدن دربست دربست! نامردا فک میکردن ملت از پشت کوه اومدن
قیمت خون باباشون رو می خواستن از آدم بگیرن.
رسیدیم لب خیابون و در حالی که ساعت حول و حوش چهار بود حرکت کردیم سمت خونه هامون.
.
.
.
این شعر رو از یکی از دوستان شنیدم ولی هرچی فکر میکنم یادم نمیاد کی بود:
الهی عسگر آباد در بگیره
بسوزه خاک و خاکستر بگیره
بسوزه سیم های خار دارش
کبوتر های بندی پر بگیره
.
.
.
نتیجه گیری اخلاقی:
- سعی کنید مواقعی که از این طرح های بازداشت خارجیا اجرا میشه حتی الامکان در گروه های چند نفری در
سطح شهر تردد نکنید .
- هیچ وقت چاقو با خودتون حمل نکنید.
- سعی کنید مدارکتون همیشه همراهتون باشه چون اگر هم بازداشت بشین کمتر الاف می شید.
- میتونید اگه به یه همچین موردی برخوردید خودتون رو به کوچه علی چپ بزنید. خیلی از مواقع جواب میده .

